برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

پیوند عاطفی انسان و گاو، در شاهنامه - 10


برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی 

***  

پیوند عاطفی انسان و گاو، در شاهنامه - 10

***
جایگاه والای برمایه نزد فریدون.
***
فریدون، در راستا و پا بپای کین خواهی از خون ِ پدرش آبتین، در صدد کین خواهی از کشته شدن برمایه، گاوی که در حکم دایه را برای او دارد، قصد ِ جان ضحاک می کند.
***
فریدون، کین خواه خون برمایه:

منم پور آن نیک‌بخت آبتین/که بگرفت ضحاک ز ایران زمین-
بکشتش به زاری و من کینه جوی/نهادم سوی تخت ضحاک روی-
همان گاو بر مایه کم دایه بود/ز پیکر تنش همچو پیرایه بود-
ز خون چنان بی‌زبان چارپای/چه آمد برآن مرد ناپاک رای-
کمر بسته‌ام لاجرم جنگجوی/از ایران به کین اندر آورده روی-
سرش را بدین گرزهٔ گاو چهر/بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر-

#بهادر امیرعضدی

دور شدن فرّه ی ایزدی از سر ِ جمشید

و.ک(124)

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

***

دور شدن فرّه ی ایزدی از سر ِ جمشید:

جهان را فزوده بدو آبروی/فروزان شده تخت شاهی بدوی-
منم گفت با فرهٔ ایزدی/همم شهریاری همم موبدی-


چنین تا بر آمد برین روزگار /ندیدند جز خوبی از کردگار-
جهان سربه‌سر گشت او را رهی/نشسته جهاندار با فرهی-
یکایک به تخت مهی بنگرید/به گیتی جز از خویشتن را ندید-
منی کرد آن شاه یزدان شناس/ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس-
گرانمایگان را ز لشگر بخواند/چه مایه سخن پیش ایشان براند-
چنین گفت با سالخورده مهان/که جز خویشتن را ندانم جهان-
هنر در جهان از من آمد پدید/چو من نامور تخت شاهی ندید-
جهان را به خوبی من آراستم/چنانست گیتی کجا خواستم-
خور و خواب و آرامتان از منست/همان کوشش و کامتان از منست-
بزرگی و دیهیم شاهی مراست/که گوید که جز من کسی پادشاست-
همه موبدان سرفگنده نگون/چرا کس نیارست گفتن نه چون-
چو این گفته شد فر یزدان از وی/بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی-
منی چون بپیوست با کردگار/شکست اندر آورد و برگشت کار-

به جمشید بر تیره‌گون گشت روز/همی کاست آن فر گیتی‌فروز-


روی گردانی مردمان از جمشید:
از آن پس برآمد ز ایران خروش/پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش-
سیه گشت رخشنده روز سپید/گسستند پیوند از جمشید-
برو تیره شد فرهٔ ایزدی/به کژی گرایید و نابخردی-
پدید آمد از هر سویی خسروی/یکی نامجویی ز هر پهلوی-
سپه کرده و جنگ را ساخته/دل از مهر جمشید پرداخته-

روی آوری مردمان به تازیان:

یکایک ز ایران برآمد سپاه/سوی تازیان برگفتند راه-
شنودند کانجا یکی مهترست/پر از هول شاه اژدها پیکرست-
سواران ایران همه شاهجوی/نهادند یکسر به ضحاک روی-
به شاهی برو آفرین خواندند/ورا شاه ایران زمین خواندند-
کی اژدهافش بیامد چو باد/به ایران زمین تاج بر سر نهاد-

بهادر امیرعضدی

(82) -  اصطلاح ِ "اجاق کور" در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه
***
(۸۲) -  اصطلاح ِ "اجاق کور" در شاهنامه ی فردوسی

***

سرو، شاه ِ یمن:

به اختر* کس آن‌دان که دخترش نیست/چو دختر بود روشن اخترش نیست-


خوشبخت آنکس که دختر ندارد. چه اگر دختر داشته باشد، ستاره اش روشن نیست(اجاقش کور ست). 
..........................................................................................

* به اختر = بهروز، خوشبخت، سعادتمند، دارای ستاره ی بخت و اقبال. 

بهادر امیرعضدی

(81) - اصطلاح ِ "از ماست که بر ماست" در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

(۸۱) - مترادف ِ  اصطلاح ِ "از ماست که بر ماست" در شاهنامه ی فردوسی

***

در پادشاهی نوذر:

سخن رفتشان یک به یک همزبان / که از ماست بر ما بد آسمان -


دارای داراب به سپاهیانش:

چو دارا ز ایران به کرمان رسید/دو بهر از بزرگان لشکر ندید-

چنین گفت دارا که هم بی‌گمان / ز ما بود بر ما بد آسمان -


بهادر امیرعضدی

(80) - اصطلاح ِ " با حلوا حلوا گفتن، دهن شیرین نمی شه" در شاهنامه ی فردوسی

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی 

***

ردِّ پای ریشه ی اصطلاحاتِ عامیانه، در شاهنامه 

***

(۸۰) -  اصطلاح ِ " با حلوا حلوا گفتن، دهن شیرین نمی شه" در شاهنامه ی فردوسی

*** 

کسی گوید آتش، زبانش نسوخت / به چاره بَد از تن بباید سِپوخت* -

..........................................................................................

پ ن:

 * سپوخت، سپوختن، سفتن، سوراخ کردن، بر طرف کردن، زدودن، درنگ کردن به تاخیر انداختن، رفع کردن، درمان کردن. که اینجا مراد زدودن ست.  

در جایی دیگر از شاهنامه: 

همان زخم گاهش فرو دوختند/به دارو همه درد بسپوختند (درمان کردند).

بهادر امیرعضدی