برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
کیخسرو، از دادار ِ دادگر پیروزی بر افراسیاب را می خواهد:
به شبگیر خسرو سر و تن بشست/به پیش جهانداور آمد نخست-
بپوشید نو جامه ی بندگی/دو دیده چو ابری ببارندگی-
دوتایی شده پشت و بنهاد سر/همی آفرین خواند بر دادگر-
ازو خواست پیروزی و فرهی/بدو جست دیهیم و تخت مهی-
به یزدان بنالید ز افراسیاب/به درد از دو دیده فرو ریخت آب-
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
فرانک، به پاس "تهی شدن تخت از بیداد ضحاک" و بر تخت نشستن "فریدون تاجور"، بر دادار دادگر درود می فرستد:
فرانک نه آگاه بد زین نهان/که فرزند او شاه شد بر جهان-
ز ضحاک شد تخت شاهی تهی/سر آمد برو روزگار مهی-
پس آگاهی آمد ز فرخ پسر/به مادر که فرزند شد تاجور-
نیایش کنان شد سر و تن بشست/به پیش جهانداور آمد نخست-
نهاد آن سرش پست بر خاک بر/همی خواند نفرین به ضحاک بر-
همی آفرین خواند بر کردگار/برآن شادمان گردش روزگار-
و.ک(016)
برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
"کلمات" عربی در شاهنامه
***
در رزم رستم با کاموس کشانی، رستم، اشکبوش کشانی را هدف تیر و کمان قرار میدهد و سینه ی اشکبوس را می شکافد:
بزد تیر بر سینه ی اشکبوس / سپهر آن زمان دست او داد بوس -
« قضا گفت گیر و قدر گفت ده / فلک گفت احسنت و مه گفت زه -
کشانی هم اندر زمان جان بداد / چنان شد که گفتی ز مادر نزاد -
***
باور برخی شاهنامه دوستان اینست که در شاهنامه هیچ کلمه ی عربی نیست. یا دست کم، خوشتر دارند که نباشد. و این خوشتر داشتن، آرام آرام به یک باور انجامیده. چنانچه امتدادِ پهنا و گستره ی این باور را به خودِ فردوسی هم رسانده اند و درخیال، امر را بر فردوسی هم مشتبه نموده اند.
بر این مبنا، تعبیری سست و عامیانه هم بر ین منوال ساخته شده که گویا:
به فردوسی میگویند:
در بیتِ « قضا گفت: گیر و قـَدَر گفت: دِه / فلک گفت: "احسنت" زمین گفت: زِه »، چرا از کلمه ی احسنتِ عربی استفاده کرده یی.
و فردوسی در پاسخ، میفرماید: « فلک گفت: احسنت. من نگفته ام .
غافل از اینکه در بیتِ مورد نظر، کلماتِ(قضا، قـَدَر، فلک ) هم از بدِ روزگار، همگی " الفاظ عربی " هستند.
***
پس، فردوسی بزرگوار را بیش ازین " به چالش در نیاندازیم " .
بله در شاهنامه، علیرغم تصور، واژه های عربی کم هم نیستند.
بین هفتصد تا هشتصد کلمه ی عربی هست.
بهادر امیرعضدی
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
جاهایی که اسکندر پی شگفتی ها گشت - بخش ۱۶ - اسکندر و دیدن ِ واپسین شگفتی زندگیش
***
همان شب سکندر به بابل رسید/مهان را به دیدار خود شاد دید-
یکی کودک آمد زنی را به شب/بدو ماند هرکس که دیدش عجب-
سرش چون سر شیر و بر پای سم/چو مردم بر و کتف و چون گاو دم-
بُمرد از شگفتی همآنگه که زاد/سزد گر نباشد ازان زن نژاد-
ببردند هم در زمان نزد شاه/بدو کرد شاه از شگفتی نگاه-
گویی، اسکندر طالع نحس ِ مرگ خویش را در پیشانی کودک می بیند:
به فالش بد آمد همانگاه گفت/که این بچه در خاک باید نهفت-
ز اخترشناسان بسی پیش خواند/وزان کودک مرده چندی براند-
ستاره شمر زان غمی گشت سخت/بپوشید بر خسرو نیکبخت-
ز اخترشناسان بپرسید و گفت/که گر هیچ ماند سخن در نهفت-
هم اکنون ببرم سرانتان ز تن/نیابید جز کام شیران کفن-
ستاره شمر چون برآشفت شاه/بدو گفت کای نامور پیشگاه-
تو بر اختر شیر زادی نخست/بر موبدان و ردان شد درست-
سر کودک مرده بینی چو شیر/بگردد سر پادشاهیت زیر-
پرآشوب گردد زمین چندگاه/چنین تا نشیند یکی پیشگاه-
ستاره شمر بیش ازین هرک بود/همی گفت و آن را نشانه نمود-
سکندر چو بشنید زان شد غمی/به رای و به مغزش درآمد کمی-
چنین گفت کز مرگ خود چاره نیست/مرا دل پر اندیشه زین باره نیست-
مرا بیش ازین زندگانی نبود/زمانه نکاهد نخواهد فزود-
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
جاهایی که اسکندر پی شگفتی ها گشت - بخش ۱۵ - رفتن اسکندر به شهر بابل و دیدن گوش بستر.
***