برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
گیو گودرز، فرنگیس و کیخسرو را به سلامت از رود خروشان جیحون می گذراند. کیخسرو، سرمست و خوشنود، جهان آفرین را می ستاید:
به آب اندر افگند خسرو سیاه/چو کشتی همی راند تا باژگاه-
پس او فرنگیس و گیو دلیر/نترسد ز جیحون و زان آب شیر-
بدان سو گذشتند هر سه درست/جهانجوی خسرو سر و تن بشست-
بدان نیستان در نیایش گرفت/جهان آفرین را ستایش گرفت-
چو از رود کردند هر سه گذر/نگهبان کشتی شد آسیمه سر-
به یاران چنین گفت کاینت شگفت/کزین برتر اندیشه نتوان گرفت-
بهاران و جیحون و آب روان/سه جوشن ور و اسپ و برگستوان-
بدین ژرف دریا چنین بگذرد/خرمندش از مردمان نشمرد-
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
رستم به چاره و تدبیر، خود را از چنگال مرگزای سهراب می رهاند:
بدان چاره از چنگ آن اژدها/همی خواست کاید ز کشتن رها-
دلیر جوان سر به گفتار پیر/بداد و ببود این سخن دلپذیر-
رستم برای پیروزی بر سهراب، روی سوی جهان آفرین دارد:
چو رستم ز دست وی آزاد شد/بسان یکی تیغ پولاد شد-
خرامان بشد سوی آب روان/چنان چون شده باز یابد روان-
بخورد آب و روی و سر و تن بشست/به پیش جهان آفرین شد نخست-
همی خواست پیروزی و دستگاه/نبود آگه از بخشش هور و ماه-
که چون رفت خواهد سپهر از برش/بخواهد ربودن کلاه از سرش-
وزان آبخور شد به جای نبرد/پراندیشه بودش دل و روی زرد-
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
کیکاووس تاج شاهی بر سر کیخسرو می گذارد* و کیخسرو، خداوند گردان سپهر را می ستاید:
ببودند یک هفته با رود و می/بزرگان به ایوان کاوس کی-
جهاندار هشتم سر و تن بشست/بیاسود و جای نیایش بجست-
به پیش خداوند گردان سپهر/برفت آفرین را بگسترد چهر-
شب تیره تا برکشید آفتاب/خروشان همی بود دیده پر آب-
چنین گفت کای دادگر یک خدای/جهاندار و روزی ده و رهنمای-
به روز جوانی تو کردی رها/مرا بی سپاه از دم اژدها-
تو دانی که سالار توران سپاه/نه پرهیز داند نه شرم گناه-
به ویران و آباد نفرین اوست/دل بی گناهان پر از کین اوست-
به بیداد خون سیاوش بریخت/بدین مرز باران آتش ببیخت-
دل شهریاران پر از بیم اوست/بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست-
به کین پدر بنده را دست گیر/ببخشای بر جان کاوس پیر-
............................................................................
پ ن:
* و حکم پادشاهی کیخسرو را به امانت در دستان رستم می نهد:
یکی خط بنوشت بر پهلوی/به مشکاب بر دفتر خسروی-
گوا بود دستان و رستم برین/بزرگان لشکر همه همچنین-
به زنهار بر دست رستم نهاد/چنان خط و سوگند و آن رسم و داد-
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
اسفندیار پس از کشتن گرگ های نر و ماده در خوان اول از هفت خوان، داور دادگر را می ستاید:
سلیح و تن از خون ایشان بشست/بران خارستان پاک جایی بجست-
پر آژنگ رخ سوی خورشید کرد/دلی پر ز درد و سری پر ز گرد-
همی گفت کای داور دادگر/تو دادی مرا هوش و زور و هنر-
تو کردی تن گرگ را خاک جای/تو باشی به هر نیک و بد رهنمای-
چو آمد سپاه و پشوتن فراز/بدیدند یل را به جای نماز-
بماندند زان کار گردان شگفت/سپه یکسر اندیشه اندر گرفت-
که این گرگ خوانیم گر پیل مست/که جاوید باد این دل و تیغ و دست-
که بی فره اورنگ شاهی مباد/بزرگی و رسم سپاهی مباد-
برفتند گردان فرخنده رای/برابر کشیدند پرده سرای-
برگزیده هایی از شاهنامه ی فردوسی
***
کیخسرو، پیش از معراج و تنها گذاشتن سران، به زند و اوستا پناه می برد:
بران آب روشن سر و تن بشست/همی خواند اندر نهان زند و است-
چنین گفت با نامور بخردان/که باشید پدرود تا جاودان-
کنون چون برآرد سنان آفتاب/مبینید دیگر مرا جز بخواب-
شما بازگردید* زین ریگ خشک/مباشید اگر بارد از ابر مشک-
..............................................................................
* زال، رستم و گودرز باز می گردند ولی طوس نوذر و گیو گودرز و بیژن گیو و فریبرز کاووس، با کیخسرو می مانند و همگی در برف محو می شوند.