برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی

شتاب و فشار زندگی، تمرکز، حال، و دل و دماغ را از مردم گرفته تا بنشینند و دیوان شمس، حافظ، سعدی یا شاهنامه را بخوانند.این گزیده نگارش های مختصر و کم حجم، شاید روزنه ای باشد برای آشنایی و آشتی شهروندان ایران شهر عزیز، با مفاخر گذشته ی تاریخ میهن مان.

نرم خویی و نرم گویی رستم و کیکاووس، در پی دژ خویی و درشت گویی هایشان.

برگزیده هایی از شاهنامه فردوسی
***
نرم خویی و نرم گویی رستم و کیکاووس، در پی دژ خویی و درشت گویی هایشان.
***
کیکاووس پس از شلتاق سهراب، هراسان، گیو را نزد رستم گسیل می دارد:
بباید که نزدیک رستم شوی/به زابل نمانی و گر نغنوی-
اگر شب رسی روز را بازگرد/بگویش که تنگ اندرآمد نبرد-
وگرنه فرازست این مرد گرد/بداندیش را خوار نتوان شمرد-
ازو نامه بستد به کردار آب/برفت و نجست ایچ آرام و خواب-


گیو نامه ی رفتن رستم نزد کیکاووس را به رستم می رساند:
بگفت آنچ بشنید و نامه بداد/ز سهراب چندی سخن کرد یاد-


تهمتن گیو را به میگساری میخواند:
بباشیم یک روز و دم برزنیم/یکی بر لب خشک نم برزنیم-
ازان پس گراییم نزدیک شاه/به گردان ایران نماییم راه-
به می دست بردند و مستان شدند/ز یاد سپهبد به دستان شدند-
دگر روز شبگیر هم پرخمار/بیامد تهمتن برآراست کار-
ز مستی هم آن روز باز ایستاد/دوم روز رفتن نیامدش یاد-
سه دیگر سحرگه بیاورد می/نیامد ورا یاد کاووس کی-
به روز چهارم برآراست گیو/چنین گفت با گرد سالار نیو-
که کاووس تندست و هشیار نیست/هم این داستان بر دلش خوار نیست-
غمی بود ازین کار و دل پرشتاب/شده دور ازو خورد و آرام و خواب-
به زابلستان گر درنگ آوریم/ز می باز پیگار و جنگ آوریم-
شود شاه ایران به ما خشمگین/ز ناپاک رایی درآید بکین-
بدو گفت رستم که مندیش ازین/که با ما نشورد کس اندر زمین-


بفرجام، در چهارمین روز، رستم از می و میگساری دل میکند:
بفرمود تا رخش را زین کنند/دم اندر دم نای رویین کنند-
گرازان بدرگاه شاه آمدند/گشاده دل و نیک خواه آمدند-


تاخیر چهار روزه ی رستم و بی توجهی و پشت گوش انداختن فرمان شاه کاووس، بر کیکاووس گران می آید و با درشتگویی، رستم را از خود می رنجاند:
چو رفتند و بردند پیشش نماز/برآشفت و پاسخ نداد ایچ باز-
یکی بانگ بر زد به گیو از نخست/پس آنگاه شرم از دو دیده بشست-
که رستم که باشد فرمان من/کند پست و پیچد ز پیمان من-
بگیر و ببر زنده بردارکن/وزو نیز با من مگردان سخن-
ز گفتار او گیو را دل بخست/که بردی برستم بران گونه دست-
برآشفت با گیو و با پیلتن/فرو ماند خیره همه انجمن-
بفرمود پس طوس را شهریار/که رو هردو را زنده برکن به دار-
خود از جای برخاست کاووس کی/برافروخت برسان آتش ز نی-
بشد طوس و دست تهمتن گرفت/بدو مانده پرخاش جویان شگفت-
که از پیش کاووس بیرون برد/مگر کاندر آن تیزی افسون برد-


تهمتن، در پاسخ، با درشتگویی به کیکاووس برمی آشوبد:
تهمتن برآشفت با شهریار/که چندین مدار آتش اندر کنار-
همه کارت از یکدگر بدترست/ترا شهریاری نه اندرخورست-
تو سهراب را زنده بر دار کن/پرآشوب و بدخواه را خوار کن-
بزد تند یک دست بر دست طوس/تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس-
ز بالا نگون اندرآمد به سر/برو کرد رستم به تندی گذر-
به در شد به خشم اندرآمد به رخش/منم گفت شیراوژن و تاج بخش-
چو خشم آورم شاه کاووس کیست/چرا دست یازد به من طوس کیست-
زمین بنده و رخش گاه من ست/نگین گرز و مغفر کلاه من ست-
شب تیره از تیغ رخشان کنم/به آورد گه بر سرافشان کنم-
سر نیزه و تیغ یار من اند/دو بازو و دل شهریار من اند-
چه آزاردم او نه من بنده ام/یکی بندهٔ آفریننده ام-
به ایران ار ایدون که سهراب گرد/بیاید نماند بزرگ و نه خرد-
شما هر کسی چارهٔ جان کنید/خرد را بدین کار پیچان کنید-
به ایران نبینید ازین پس مرا/شما را زمین پر کرگس مرا-


گودرز، بنا به خواهش سران و بزرگان، نزد کیکاووس می رود:
به نزدیک این شاه دیوانه رو/وزین در سخن یاد کن نو به نو-
سخنهای چرب و دراز آوری/مگر بخت گم بوده بازآوری-


گودرز،  کیکاووس را اندرز میدهد:
به کاووس کی گفت رستم چه کرد/کز ایران برآوردی امروز گرد-
فراموش کردی ز هاماوران/وزان کار دیوان مازندران-
که گویی ورا زنده بر دار کن/ز شاهان نباید گزافه سخن-
چو او رفت و آمد سپاهی بزرگ/یکی پهلوانی به کردار گرگ-
که داری که با او به دشت نبرد/شود برفشاند برو تیره گرد-


کیکاووس از کرده ی خود پشیمان می شود:
چو بشنید گفتار گودرز شاه/بدانست کاو دارد آیین و راه-
پشیمان بشد زان کجا گفته بود/بیهودگی مغزش آشفته بود-
به گودرز گفت این سخن درخورست/لب پیر با پند نیکوترست-
شما را بباید بر او شدن/به خوبی بسی داستانها زدن-
سرش کردن از تیزی من تهی/نمودن بدو روزگار بهی-
چو گودرز برخاست از پیش اوی/پس پهلوان تیز بنهاد روی-


رستم به پا درمانی گودرز کشواد و حرمت او، ایرانیان را بی پناه نمیگذارد:
برفتند با او سران سپاه/پس رستم اندر گرفتند راه-
ستایش گرفتند بر پهلوان/که جاوید بادی و روشن روان-
تو دانی که کاووس را مغز نیست/به تیزی سخن گفتنش نغز نیست-
بجوشد همانگه پشیمان شود/به خوبی ز سر باز پیمان شود-
تهمتن گر آزرده گردد ز شاه/هم ایرانیان را نباشد گناه-
هم او زان سخنها پشیمان شدست/ز تندی بخاید همی پشت دست-
ز سهراب یل رفت یکسر سخن/چنین پشت بر شاه ایران مکن-
و دیگر که تنگ اندرآمد سپاه/مکن تیره بر خیره این تاج و گاه-
به رستم بر این داستانها بخواند/تهمتن چو بشنید خیره بماند-
ازین ننگ برگشت و آمد به راه/گرازان و پویان به نزدیک شاه-


کیکاووس، بزرگی میکند و با بزرگواری از رستم پوزش میخواهد:
چو در شد ز در شاه بر پای خاست/بسی پوزش اندر گذشته بخواست-
که تندی مرا گوهرست و سرشت/چنان زیست باید که یزدان بکشت-
وزین ناسگالیده بدخواه نو/دلم گشت باریک چون ماه نو-
بدین چاره جستن ترا خواستم/چو دیر آمدی تندی آراستم-
چو آزرده گشتی تو ای پیلتن/پشیمان شدم خاکم اندر دهن-


رستم نیز در مقابل، کوچکی میکند و کیکاووس را بزرگ می دارد:
بدو گفت رستم که گیهان تراست/همه کهترانیم و فرمان تراست-
کنون آمدم تا چه فرمان دهی/روانت ز دانش مبادا تهی-

بدو گفت کاووس کامروز بزم/گزینیم و فردا بسازیم رزم-
بیاراست رامشگهی شاهوار/شد ایوان به کردار باغ بهار-
همی باده خوردند تا نیم شب/ز خنیاگران برگشاده دولب-


بهادر امیرعضدی

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد